![]() |
![]() |
![]() |
|
به نام تک نوازنده گیتار عشق *نوشته های آبی از زبان خانومی و نوشته های سیاه از زبان آقایی هستند
سلام بچه ها...حالتون چطوره؟سلام خانومی جونم.تو چطوری؟ببخشید که زودتر از این نتونستم آپ کنم...آخه قبلش درگیر کنکور بودم..این چند روز هم که خانومی جونم اومده بود تهران...دیگه وقت نمیشد...الان میخوام تعریف کنم که این چند روز که خانومی اینجا بود چی شد و چی گذشت...البته با اجازه عشقم. راستش قرار بود که خانومی با قطار بیاد.یعنی با قطاری که 3 شنبه 14 تیر 1384 بعد از ظهر راه می افتاد و قرار بود که 4 شنبه صبح ساعت 7:25 قطار برسه.منم میخواستم برم راه آهن تا از این فرصت کم بیشترین استفاده رو ببریم.4 شنبه صبح از ساعت 5:30 که بیدار شدم برای نماز دیگه درست نخوابیدم.میترسیدم که خواب بمونم..ولی از شانس بدم ساعت 6:50 بود که خوابم برد قرار بود ما با قطار عصر 3 شنبه 14 تیر برا کنکور خواهر کوچیکم بیایم تهران.قبل از اینکه ما راه بیفتیم آقایی زنگ زده بود اطلاعات راه آهن و ساعت رسیدن قطار رو پرسیده بود.آخه قرار بود که آقایی بیاد راه آهن تا همدیگرو ببینیم.خلاصه قبل راه افتادن هم خوشحال بودم که دارم بعد 1 سال عزیزترین کسم رومیبینم و هم خیلی استرس داشتم.رفتیم راه آهن که سوار قطار شیم.از شانس بد من پسر داییم هم اونجا بود و با ما داشت می اومد تهران و اومد پیش ما.خلاصه منه بیچاره کلی استرس داشتم...شد نور علی نور.آخه این پسر دایی گرامی ما یکمی زیادی راحته و هی دلش میخواد شوخی کنه و سر به سر من زیاد میذاره.واسه همین استرس من زیاد شد...تا خود تهران هی دعا میخوندم..هی آیه وجعلنا رو میخوندم که همه چیز به خیرو خوشی بگذره گذشت تا اینکه 4 شنبه صبح شد.میدونستم قطار حداقل 2 ساعت تاخیر داره و حدودا 9 میرسیم تهران.ولی طبق قرار قبلیمون از موبایل آبجی بزرگه که داده بود بهم که تهران بتونم با آقایی حرف بزنم 2 تا تک زنگ زدم خونه آقایی اینا تا آقایی خواب نمونه شانس آوردم که به خانومی گفته بودم زنگ بزنه خونمون تا خواب نمونم.خانومی هم ساعت 7:10 زنگ زدو من بیدار شدم.تندوتند آماده شدم و خدا خدا میکردم که قطار نرسه.بعد از 5 دقیقه رسیدم.آخه خونه ما نزدیک راه آهنه.رفتم اونجا فهمیدم که قطار ساعت 9 میرسه..تا 9 منتظر بودم که انتظارم به پایان رسید...منتظر بودم که خانومی بیاد آقایی قبلا گفته بود که 4 شنبه به جز خودش کسی خونه نیست و بقیه واسه کاری صبح زود میرن بیرون و کسی نیست که بیدارم کنه و تو زنگ بزن و بیدارم کن.منم طبق گفته آقایی فقط 2 تا تک زنگ زدمو قطع کردم.شانس آوردم که کسی با تک زنگ من گوشی رو بر نداشت وشک نکرد.اونم اون موقع صبح.بعدش هم که آقایی میخواست بیاد راه آهن.کلی تابلو میشد.آخه بعدا فهمیدم که مثل اینکه از شانس ما بقیه نرفته بودن بیرون و خونه بودن.خلاصه قطارمون با تقریبا 2 ساعت تاخیر به جای ساعت 7:25 ساعت 9:20 این حدودا رسید تهران بیچاره آقایی 2 ساعت معطل شده بود به خاطر من.خلاصه از قطار اومدیم بیرون و راه افتادیم به سمت خروجی.ضربان قلبم رفته بود بالا.نمی تونستم درست نفس بکشم.سعی میکردم آخرین نفر پشت سر مامان اینا راه برم و به خودم مسلط باشم. یه جورایی می ترسیدم....می ترسیدم که نتونم تو اون جمعیت زیاد آقایی رو پیدا کنم یا اینکه آقایی نیومده باشه و خواب مونده باشه....رسیدیم به در خروجی.....بس که جمعیت زیاد بود نمی تونستم درست اطرافمو ببینم...آخه همزمان با قطار ما 3،4 تا قطار دیگه هم رسیده بودن ....تا قبل اون هرچی بین جمعیت نگاه می کردم آقایی رونمی دیدم.آقایی هم گفته بود که اگه بشه تا کنار قطار میام و اگه نذاشتن بیام،جلو در خروجی وای میستم.دیگه داشتم نا امید میشدم که دیگه نمیتونم آقایی رو پیدا کنم،داشتم از درخروجی رد میشدم یه دفعه دیدم وسط جمعیت خانومی جونم داره میاد...قند تو دلم داشت آب میشد سمت چپمو نگاه کردم تو اون شلوغی یه دفعه چشمم افتاد به آقایی...اصلا باورم نمی شد , یه لحظه شوکه شدم..به طوری که آقایی متوجه شد.دستام شروع کرد به لرزیدن...آخه دفعه اولم بود که از نزدیک با یه پسر روبه رو می شدم.مثل اینکه آقایی زودتر منو دیده بودو من متوجه نشده بودم.آخه قدش بلنده و زود تونسته بود منو پیدا کنه.همش 2،3 قدم ازش فاصله داشتم.یه لحظه خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین.تو دلم اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت , داشتم از خجالت آب میشدم،اصلا توی جملات نمیتونم حس و حال اون موقعم رو بگم.اصلا باورم نمیشد.آخه قبلا همیشه آقایی رو از پشت وبکم یا تو عکساش دیده بودم و هیچ وقت تصورش رو نمی کردم که از نزدیک ببینمش و حالا باورم نمیشدکه آقایی درست 3 قدمی من وایستاده باشه و به خاطر من اومده باشه اونجا ,مخصوصا که قطارمون 2 ساعت تاخیر داشت و آقایی حسابی اونجا معطل شده بود نمیدونین چه حسی داشتم.از خوشحالی نزدیک بود سکته کنم.اولش روم نمیشد که نگاش کنم،2 قدم رفتم جلوتر، آخه مامان اینا هم بودن و نباید تابلو میکردیم.فقط میتونستیم همدیگرو ببینیم،2 باره برگشتم آقایی رو نگاه کردم...
خانومی 1 لحظه منو نگاه کرد..منم 1 چشمک بهش زدمو اونم راه خودشو ادامه داد...آخه مامانش اینا هم بودن...نمیخواستیم تابلو بشه..خلاصه رفتیم بیرون و اونا منتظر بودن که ماشین بگیرن ما هم از دور هی همدیگرو فقط نگاه میکردیم،کار دیگه ای نمیتونستیم بکنیم این بار همش نیم متر با هم فاصله داشتیم.نگاش که کردم یه چشمک بهم زد و یه لبخند ملوسی زد که تا عمر دارم یادم نمیره.دلم یه دفعه ریخت پایین.منم خندم گرفته بود ولی به خاطر مامان اینا نباید میخندیدم به زور خودمو نگه داشتم که ضایع نخندم. راهمو گرفتم و دنبال مامان اینا رفتم.البته یواش یواش و زیر چشمی میدیدم که آقایی داره پشت سرم میاد.از در سالن اومدیم بیرون و منتظر دوست بابام شدیم که قرار بود بیاد دنبالمون و بریم اونجایی که برامون در نظر گرفته بودن.آقایی هم روبروم تو آفتاب وایستاده بود و هی همدیگرو نگاه میکردیم کلی داشتم کیف میکردم که از نزدیک دارم عزیزمو میبینمش.بچم به خاطر آفتاب و به قول خودش یه مقدار هم خجالت کلی صورتش قرمز شده بود.قبلانا همیشه بهم میگفت خانومی من تو آفتاب که میرم چون پوستم حساسه خیلی زود قرمز میشم.منم واسه اینکه سر به سرش بذارم ویه کم اذیتش کنم همیشه میگفتم بابا لطیف...بابا حساس...آقایی هم همش میخندید و میگفت من هر چی بگم تو باورت نمیشه..تا خودت نبینی باور نمیکنی.تا اینکه اون روز خودم دیدم و باورم شد ,فقط اون روز یه بد شانسی آوردیم ,اونم اینکه خواهر کوچیکه من خیلی زود آقایی رو شناخت.آخه عکس آقایی رو قبلا فقط یه باردیده بود و از روی همون زود آقایی رو شناخت.اینم بگم که عکس آقایی رو من نشونش نداده بودم.بس که فضوله یه بار که اولای آشناییمون که عکس آقایی رو داشتم نشون آبجی بزرگه میدادم(آخه من و آبجی بزرگه همه کارامون رو به هم میگیم و با هم مشورت میکنیم)این فضول خانوم اومد و تو سیستم دید خلاصه دوست بابام اومد و ما باید میرفتیم طرف پارکینگ.همه رفتن.منم از عمد عقب عقب راه میرفتم.آقایی هم داشت پشت سرم می اومد.البته با فاصله زیاد که تابلو نشیم.به بهانه های مختلف برمیگشتم و آقایی رو نگاه میکردم.آقایی هم با ایما و اشاره گفت جلوتو نگاه کن ,مامان اینا شک میکنن.من بس که خوشحال بودم قاتی کرده بودم که دارم چی کار میکنم.خودم مرده بودم از خنده.رسیدیم به پارکینگ.یه چند دقیقه وایستادیم تا دوست بابا رفت و ماشین رو آورد.تو این مدت من و آقایی دور از چشم بقیه همش همو نگاه میکردیم ویکی دو بار که بقیه روشون اون ور بود آقایی با ایما و لب خونی ازم سوال کرد.منم چون مامان پیشم بود با چشم یا سر جواب میدادم.. کار دیگه ای نمی تونستیم بکنیم.فقط میتونستیم نگاه کنیم.بعد دیگه ما باید میرفتیم ,سوار شدیم و رفتیم...آقایی هم رفت خونشون رفتیم اون مجتمعی که قرار بود بریم اونجا.وقتی رسیدیم اونجا وقتی مامان اینا سرشون گرم شد یواشکی به آقایی زنگیدم.عصر رفتیم یکم خرید کردیم که باز به عشقم زنگیدم و کلی با هم حرف زدیم. بعدش دیگه ما منتظر بودیم که 1 موقعیت پیش بیاد و خانومی تنها بشه تا من بتونم برم پیشش یا یه موقعیت جورشه که حداقل تو خیابون وقتی که خانومی اینا میرن بیرون از دور همدیگرو ببینیم.تا اینکه 5شنبه ساعت تقریبا 11 صبح بود که خانومی تنها شده بود...بهم زنگ زد..ولی از بد شانسی من همون روز یکم دیگه باید میرفتم برای امتحان دانشگاه آزاد روز بعدش که 5شنبه بود حدودای 10:30 صبح بود که تنها شدم،میدونستم که آقایی عصر امتحان دانشگاه آزاد داره.ولی هنوز تا اون موقع یه چند ساعتی وقت بود.زود بهش زنگ زدم که بیاد ولی آقایی گفتش که خیلی دیره،باید یکی 2 ساعت دیگه بره امتحان و چون حوزه امتحانیش خیلی خیلی دور بود باید یکی 2 ساعت زودتر میرفت اونجا و تا بخواد بیاد اونجایی که ما بودیم چون خیابونا خیلی شلوغ بود یک ساعت نیم شاید طول میکشید.آقایی قبلا بهم گقته بود که کجا امتحان داره و خدایی خیلی راهش دور بود و باید خیلی زود میرفت و اگه میخواست اون موقع بیاد پیش من تابلو میشد.بعد آقایی گفت خانومی به خدا اگه تو ناراحت باشی حتی شده باشه تابلو بشم جلو بقیه میام اونجا پیشت،ولی من نمی خواستم که تابلو شیم و میدونستم که براش مشکله اومدن گفتم الان نیا،اگه قسمت باشه ببینیم همو خودش جور میشه،اگه نشد حتما قسمت نبوده که ما همو از نزدیک ببینیم نشد برم...هی حسرت میخوردم که چرااین فرصت رو از دست دادم.بعدش دیگه نه من نه خانومی فکر نمی کردیم که دیگه فرصتی پیش بیاد آقایی خودش خیلی ناراحت بود که نتونسته بود بیاد.قرار بود شب بریم کرج خونه عموم.قرار شد با مترو بریم کرج و اونجا عموم بیاد دنبالمون.آقایی هم رفته بود برا امتحان.توی راه کرج آقایی که از امتحان اومده بود 2،3 بار زنگ زد بهم ولی هم اینکه مترو خیلی شلوغ بود و اصلا صداشو نمیشنیدم و هم اینکه مامان کنارم بود نمیتونستم باهاش حرف بزنم،فقط تونستم بهش بگم که یکی 2 ساعت دیگه زنگ بزن رفتیم خونه عموم...وقتی سر مامان اینا به صحبت گرم شد منم رفتم به عشقم زنگیدم.خدا رو شکر امتحانشو خیلی خوب داده بود.خودش که راضی بود.ولی ناراحت بود که چرا صبح نیومده بود پیشم.همش میگفت خانومی پشیمونم که چرا صبح نیومدم،کاش اومده بودم،همون نیم ساعت یا 1 ساعتش غنیمت بود.منم هی دلداریش میدادم که اشکال نداره.حتما قسمت نبوده.ایشالا یه موقعیت دیگه جورشه بتونیم ببینیم همو گذشت تااینکه شنبه صبح شد،تو این مدت همش با تلفن با هم حرف میزدیم.آبجی کوچیکه هم امتحانشو داده بود و مامان اینا می خواستن برن کیف و کفش بخرن و مطمئن بودم اگه برن تا ساعتهای 3،4 نمیان.قرار بود منم برم همراهشون.هم اینکه می خواستم کیف و کفش بخرم و هم اینکه مامانم نمی خواست که ما رو تنها بذاره تو مجتمع واون دفعه هم که تنها شدم آبجی کوچیکه هم بود،یه لحظه پیش خودم گفتم خانومی اگه این دفعه فرصت از دست بره دیگه احتمالش صفر درصد هست که بتونی آقایی رو ببینی.واسه همین قید کیف و کفش رو زدم و فقط به مامان گفتم که کمرم درد میکنه و واقعا هم کمرم از وقتی رسیده بودیم تهران درد میکرد.نمیدونم چی شد خدا خیلی دوستم داشت که مامانم یه دفعه نظرش عوض شد و گفت اگه تو بمونی تو مجتمع من داداشتو نمی برم.آخه خسته میشه و اذیت میکنه و نمیذاره خرید کنیم.شما 2 تا بمونید تو خونه.منم تو دلم کلی خوشحال شدم.ولی یه مشکلی بود،اونم اینکه داداشم از تنها بودن میترسه و همیشه کنار من یا یه نفر دیگست و اگه می خواستم آقایی رو ببینم این منو ول نمیکرد.خلاصه گفتم یا خدا،خودت کمک کن،توکل کردم به خدا،گفتم خدایا تا حالا رو که جور کردی و همه چی خوب بوده،اینجاشو هم میسپارم به خودت،خودت یه جوری درستش کن،یه کاری کن داداشم حواسش پرت شه و منو آقایی بتونیم همو ببینیم و مارو نبینه،و واقعا هم خدا کمکمون کرد.خدایا ممنونم ازت،یک دنیا ممنونم.قربونت برم من که اینهمه بزرگی و مهربون.خدایا خیلی دوستت دارم....تا مامان اینا رفتن زود زنگ زدم به آقایی و گفتم که تا دیر نشده بدو بیا اینجا...اونم گفت نا نیم ساعت دیگه اونجام یه دفعه خانومی زنگ زد.ساعت تقریبا 10:30 بود..گفتش که با برادر کوچیکش تنهاست.منم از خدا خواسته زود پریدم رفتم اون مجتمعی که خانومی اونجا بود.البته اون جا نگهبان هم داشت که خدا رو شکر زیاد بهم گیر نداد.منم رفتم تو منم رفتم آماده شدم و منتظر وایستادم تو بالکن که اگه آقایی اومد بتونم ببینمش.طبقه پنجم بودیم.به نرده ها تکیه داده بودم،هواسم به در ورودی بود.هنوز نیم ساعت نشده بود که آقایی اومد،از بالا دیدمش که وارد محوطه مجتمع شد،ولی اولش منو ندید،داشتم از خوشحالی میمردم،نزدیک بود از اون بالا پرت شم پایین،خدا رو شکر نرده ها رو گرفته بودم،اگه پرت شده بودم پایین تکه بزرگم گوشم بود.با اینکه بهش گفته بودم کدوم مجتمع و کدوم طبقه هر چی از اون بالا براش دست تکون میدادم متوجه نمیشد.تا اینکه یه دست براش زدمو منو دید.یواشکی رفتم بیرون از خونه،به طوری که داداشم متوجه نشه و منتظر شدم تا آقایی بیاد بالا.قلبم داشت تند تند میزد باید میرفتم طبقه پنجم.سوار آسانسور شدم،رفتم بالا.تا در آسانسور باز شد یه دفعه خانومی رو دیدم.داشتم از خوشحالی بال در می آوردم.نمیدونید اون لحظه چه حسی داشتم آقایی اومد بالا،در آسانسور رو داشت باز میکرد،منم کمکش در رو باز کردم و آقاییم رو دیدم.اینقدر خوشحال بودم که بالاخره تونستیم همو ببینیم که حد نداشت.نمیدونین اون لحظه چه حسی داشتم،یه حس خوب و شیرینی بود.نمی تونم توصیف کنم که چه جوری بود،فقط میگم که ایشالا خدا قسمت همه کنه
خدا رو شکر تو اون مدت کسی از راه پله رد نشد.رفتیم نشستیم رو پله هاواز شانس ما پله ها هم یکمی تاریک بود و هم خیلی گرم و یه مقدار خاکی،ولی بازم خودش غنیمت بود،کنار هم نشستیم رو پله ها بعدش شروع کردیم به حرف زدن.من که اصلا باورم نمیشد پیش خانومی جونم نشسته باشم و باهاش حرف بزنم.تقریبا 3،4 ساعت داشتیم حرف میزدیم.ولی من که اصلا نفهمیدم این چند ساعت چه جوری گذشت.خلاصه درباره همه چیز حرف زدیم.چیزای خوب خوب.خداایشالا قسمت همه بکنه ولی تا یه صدایی می شد،یکی تو راهرو راه می رفت ،می دوید یا در واحدی باز میشد ما دو تااز جا می پریدیم،یه سری من رفتم تو خونه که برا آقایی آب بیارم که داداشم فهمیده بود من تنهاش گذاشتم عصبانی شده بود که کجا بودی تو؟بهش گفتم همینجا بودم،الان زود میام،گیر داده بود که الا و لله من حتما میام همرات.به بدبختیا سرشو شیره مالیدم و در خونه رو قفل کردم که نتونه بیاد بیرون.اومدم پیش آقایی.دوباره شروع کردیم به حرف زدن،این بار بهم قول دادیم که همدیگرو هیچ وقت تنها نذاریم و هر کاری رو می خواییم انجام بدیم دوتایی با هم انجام بدیم.آقایی دستش رو به نشونه قول مردونه آورد جلو،منم دستمو گذاشتم تو دستش،به هم قول دادیم،نمیدونین چقدر خوب بود،دستاش مردونه بود و دستای من تو دستاش گم میشد. تقریباً آخرای صحبتمون بود.دلم گرفته بود که باید ازش جدا می شدم.خیلی سخت بود.آخه اگه برمی گشتیم شهرمون به دلیل یه سری مشکلات دیگه خیلی کم می تونستیم با هم حرف بزنیم.چت هم که این آبجی کوچیکه بس که حسوده نمی ذاره بکنیم و هی غر می زنه و دعوا راه میندازه تو خونه.مخصوصاً دهنش که چفت و بست نداره.مجبوریم که کوتاه بیایم وگر نه میره لومون میده.یه چند بار با حرفاش مخصوصاً می خواسته لومون بده که خدا بهمون رحم کرد و کمکمون کرد و نذاشت این اتفاق بیفته.و اینکه تابستونه و دیگه دانشگاه نمیرم که حداقل از اونجا بهش زنگ بزنم.بیرون هم که خیلی خیلی کم میرم.تا 5 ماه دیگه هم نمی تونستیم همدیگرو ببینیم،نمی خواستم گریه کنم ولی نمیدونم چی شد که اشکام ریخت.آقایی خودشم ناراحت بود ولی همش میخواست من و دلداری بده.بعد چون اخلاق منو میشناخت بهم گفت خانومی تا خودم اینجا هستم گریه کن تا خالی بشی.پیش خودم باشی گریه کنی خیلی بهتره.حداقل میفهمم خالی شدی و دیگه چیزی تو دلت نمیمونه.هی دلداریم میداد.بعد اشکامو پاک کرد.یه چند بارم با حرفاش منو خندوند دیگه خیلی دیر شده بود.باید برمیگشتم خونه... پا شدیم خداحافظی کنیم.اصلاً نمیخواستم بره.اشک تو چشام جمع شده بود... بلند شدیم...یه دفعه یاد یه چیزی افتادم.آخه خانومی قبلنا میگفت که میخواد هر وقت منو دید لپمو گاز بگیره.منم بهش گفتم که پس چی شد؟گاز نمیگیری؟... منم خجالت میکشیدم.گفتم نه...من خجالت میکشم.همین جوری واسه شوخی قبلاً میگفتم.اونم هی میگفت مگه خودت نگفتی میخوای لپمو گاز بگیری؟منم میگفتم که چرا میگفتم ولی روم نمیشه.بی خیال شو.دیگه این قدرآقایی اصرار کرد که من راضی شدم.بهش گفتم آخه من قدم نمیرسه.گفتش که بیا روپلٌه وایسا... خانومی رفت بالای یه پله.آخه همین جوری قدش نمیرسید که لپمو گاز بگیره.گفت چشاتو ببند من خجالت میکشم.منم چشامو بستم.منتظر بودم که خانومی لپمو گاز بگیره.ولی یه دفعه یه اتفاقی افتاد که حسابی جا خوردم...
یه دفعه دیدم خانومی پرید بغلمو شروع کرد به گریه کردن.آخه ما بعد از اون روز شاید 5 ماهه دیگه دوباره بتونیم همدیگرو ببینیم.خانومی هم که دلش خیلی نازکه.شروع کرد به گریه کردن.منم خودمو به زور نگه داشتم.آخه مثلاً میخواستم به خانومی روحیه بدمو آرومش کنم.حالا جالب اینکه یه دفعه که خانومی اومد بغلم نزدیک بود از پلٌه ها بیفتیم پایین.ولی من زود نرده ها رو گرفتم.خدا رحم کرد وگرنه ولو میشدیم وسط راه پله... چشاشو بست.چشاشو که بسته بود یه لحظه نگاش کردم.دلم نمیومد که گازش بگیرم.حتّی یه لحظه هم طاقت یه آخ گفتنشو هم ندارم.رفتم جلو،خودمم نمیدونم چی شد،یه دفعه به جای اینکه گازش بگیرم صورتشوبوسیدم و پریدم تو بغلشو شروع کردم به گریه کردن.آقایی خیلی جا خورده بود از این حرکت من.مخصوصاً با اون همه خجالتی که من میکشیدم،خودمم هنوز نمیدونم چرا اینجوری کردم.هنوزم آقایی هر وقت حرفش میشه با خنده میگه : خانومی من هنوز موندم تو با اون همه خجالتت چه جوری این کارو کردی؟ولی عزیز دلم اینقدر آقاست که اون لحظه هیچی بهم نگفت.فقط منو محکم گرفت تو بغلش تا هر چه قدر که میخوام گریه کنم تا آروم بشم... من سرمو گذاشته بودم رو شونشو اونم سرشو گذاشت رو شونهُ من.همدیگرو محکم بغل کرده بودیم.خیلی گریه کردم.آقایی هم به زور خودشو نگه داشته بود که گریه نکنه.به قول خودش میخواست منو آروم کنه و بهم امید بده.اونم هی نازم میکرد و میگفت خانومی گریه نکن.برای منم سخته که برم.منم نمیخوام برم ولی مجبورم،5 ماهه دیگه دوباره میام پیشت.همه چیز دست خودمون دو نفره.اگه خودمون بخوایم هیچ کسی نمیتونه کاری کنه که ما رو از هم جدا کنن.اگه قسمت باشه همه چیز جور میشه.گریه نکن.همونطور که گریه میکردم هی شکایت میکردم.هی میگفتم ای خدا چرا ما باید این همه از هم دور باشیم و ... آقایی هم میگفت این حرفارو نزن.خدا از دستمون ناراحت میشه.نباید کاری کنیم که خدا ناراحت بشه.نباید کفر بگیم.تا همین جاش هم باید خدا رو شکر هم کنیم که کمکمون کرده.منم که حسابی دلم گرفته بود.حالم اصلاً دست خودم نبود.همش هق هق میکردمو با گریه میگفتم آقایی نرو.نمیخوام بری.آقایی تو رو خدا نرو...
خیلی لحظهُ بدی بود.بدترین خداحافظی عمرم بود.دعا میکنم که هیچ عاشقی این لحظه رو تجربه نکنه چون واقعاًخیلی سخته.خیلی خیلی سخته.راستش میخوام یه اعترافی بکنم.من قبلنا هر وقت یکیو میدیدم که موقع خداحافظی با عزیزش گریه میکنه بهش میخندیدمو میگفتم لوس نکنید خودتونو واسه همدیگه.سفر قندهار که نمیخواید برید که این جوری گریه زاری راه انداختین.ولی خدایی نمیدونستم که اینقدر سخته.خدایا غلط کردم.دیگه مسخره نمیکنم... آقایی هی اشکامو پاک میکردو دلداریم میداد.از رو پلٌه ها اومدم پایین.بعد دوباره منو گرفت تو بغلش.اینقدر باهام حرف زد تا آروم شدم.همش میگفت خانومی محکم باش.باید صبر داشته باشی.برای منم رفتن سخته ولی اگه قرار باشه که ناامید بشیم که نمیشه.محکم باش دختر.فکرای عجیب غریب هم نکن. تو بغل مردونش گم شده بودم .وقتی تو بغلش بودم احساس امنیت میکردم.دلم میخواست تا ابد تو بغلش باشمو باهام حرف بزنه ولی نمیشد.باید از هم جدا میشدیم... آقایی برای شوخی واسه اینکه من یه کم بخندم همینجوری که داشت باهام حرف میزد و بهم امید میداد دو تا کوچولو با انگشتش زد تو کلهُ منو گفت یه کم این مخو به کار بنداز.بعد شونه های منو محکم گرفتو با خنده گفت آفرین راست وایسا.محکم باش دخترجون.بخند،دیگه هم گریه نکن.اینو که گفت خندم گرفت.جالب اینجاست که آقایی خیلی خوب تو اوج گریه کردن کاری میکنه که من بخندم.شاید تا حالا 10 بار یا شایدم بیشتر این کارو کرده.اون موقع هم همینجوری شد.صورتم از اشک خیس بود.بعد با این حرکت آقایی خندم گرفت.حسابی قاتی کرده بودم.بعد آقایی گفت خانومی دیروز پدرم در اومد.کمرمو شونه هام هنوز درد میکنه.میدونستم که روزقبلش رفته بود کمک عموش اینا اسباب کشی و کلی وسایل سنگین جا به جا کرده بودن.بهش گفتم میخوای یه کم شونه هاتو ماساژ بدم خوب شه؟گفتش آره.منم یه کم شونه هاشو براش ماساژ دادم.یه دفعه خندید و گفت بسه دیگه.دستای کوچیکت خسته میشن... خلاصه هر جوری بود خانومی آروم شد و منم اشکاشو پاک کردم.قرار شد محکم باشه و نا امید نشه... هی میخواستیم خداحافظی کنیم ولی مگه میشد!؟هر دو تامون با هم تا میخواستیم خداحافظی کنیم نمیتونستیم و میگفتیم من نمیتونم.آقایی خیلی ناراحت بود و دستای منو گرفته بود و میگفت نمیتونم برم.میگفت خانومی دیگه دارم قاتی میکنم... دیگه من باید میرفتم.ساعت حدوداً نزدیک 2 بود.بدترین خداحافظی عمرم بود.اصلاً دلم نمیخواست که برم.اعصابم بد جوری ریخته بود به هم.از این که چرا ما اینقدر باید از هم دور باشیم.ولی خوب چه میشه کرد.اینم یه جورشه دیگه.باید سوختو ساخت.یه باردیگه خانومی رو بغل کردمو لپشو یه ماچ کوچولو کردمو خانومی هم صورتمو بوسید و دیگه از هم خداحافظی کردیم... اون باید میرفت پایین منم باید میرفتم بالا.همینجوری که دستامون تو دست هم بود از هم جدا شدیم.اون رفت پایین و منم رو پلٌه ها یه کم نگاش کردم و زود رفتم بالا تا از بالکن بتونم ببینمش.اومدم تو بالکن.از اون بالا هی برای هم دست تکون دادیم... وقتی اومدم خونه دیدم داداشم خوابیده و بعدش که بیدار شد خدا رو شکر همه چیز،اینکه تنهاش گذاشتم یادش رفته بود... من اون روز اصلاً نفهمیدم چه جوری اومدم خونه.همش تو فکر بودم.میونه آسمونو زمین بودم... یه 10،15 دقیقه گذشت یه دفعه دیدم یکی داره در میزنه.در رو باز کردم.دیدم عمومه!!!اصلاً قرار نبود عموم بیاد اونجا!!!!!اینقدر خدا رو شکر کردم که عمو زودتر نیومده بود.اگه اومده بود خیلی بد میشد.همه چیز لو میرفت اینقدر خدا رو شکر کردم.میدونستم که آقایی برسه خونه زنگ میزنه رو تلفن خونه.چون هر وقت کسی نبود از خونه زنگ میزدیم.دقیق نمیدونستم که آقایی کی میرسه خونه تا از موبایل بهش زنگ بزنم که رو تلفن خونه زنگ نزنه.واسه همین صبر کردم.گفتم بذار عمو یه کم سرش گرم بشه و آقایی برسه خونه بهش زنگ میزنم.تو دلم گفتم فوقشم اگه زنگ زد یه خالی می بندم.زود ناهارمو خوردم.ولی مگه این ناهار از گلوی من پایین میرفت.به زور یه چیزی خوردم... یه 20 دقیقه گذشته.عموم کنار تلفن بود که آقایی زنگ زد.میدونستم خودشه.گوشیو برداشتم.خودش بود.آقایی به حساب اینکه کسی جز منو داداشم خونه نیست زنگ زده بود خونه.خلاصه یه جوری به آقایی رسوندم که عموم اینجاست.خودم بهت زنگ میزنم.خیلی تابلو بود.عموم فهمیده بود من معذبم تو حرف زدنو نمیتونم راحت حرف بزنم،بیچاره برا اینکه من راحت حرف بزنم به بهونه ای بلند شد رفت تو بالکن.اگرم بفهمه چیزی نمیگه.نمیدونم فهمید یا نه ولی چیزی به روم نیاورد.خدا کنه که نفهمیده باشه.قطع که کردم یه خالی واسه عموم بستم که دوستم مریم بود.از وقتی اومدیم تهران شماره رو داره هی زنگ میزنه.یه کم که گذشت رفتم تو اتاق و یواشکی به آقایی زنگ زدمو کلی با هم حرف زدیم.عصر منو آبجی کوچیکه وداداشی با عموم رفتیم بیرون و یه دوری تو خیابون و پارک زدیمو زود برگشتیم خونه.مامان اینا رفته بودن بیرون.ما هم از خدا خواسته تا آخر شب حدوداً ساعت 11 شب یه 4،5 باری با هم حرف زدیم... خلاصه شد روز یکشنبه که قرار بود ما عصرش با قطار ساعت 4:10 برمیگشتیم شهرمون.صبح که با آقایی حرف زدم گفتش که شاید نتونه برای مامانش اینا خالی ببنده که بیاد راه آهن.آخه اگه میخواست بیاد اونجا باید ساعت 2 از خونه بیرون میومد و همه بهش شک میکردن و تابلو میشد که اون موقع ظهر کجا میخواد بره...خلاصه آقایی گفت سعی خودمو میکنم که حتماً بیام راه آهن ولی اگه نیومدم بدون که نتونستم بیام.از پشت تلفن خیلی گریه کردم که باید برم.خلاصه از پشت تلفن خداحافظی کردیم.مامانم که اومد خونه دید که چشمام قرمزه.تابلو بود که گریه کردم.گفتش چی شده؟چرا گریه کردی؟کسی زنگ زده و چیزی گفته؟نکنه شهرمون اتفاقی افتاده و تو نمیخوای بگی.بیچاره کلی ترسیده بود.منم گفتم چیزی نشده فقط دلم گرفته بود.حدوداً ساعت 2:30 بود که رفتیم راه آهن.چون خیابونا اون موقع خلوت بودن زود رسیدیم.فکر کنم 5 یا 10 دقیقه بیشتر نشد.اونجا همه جا رو نگاه کردم ولی آقاییو ندیدم...خیلی منتظرش شدم ولی نیومد.فهمیدم که نتونسته بیاد.دیگه ما هم سوار قطار شدیمو اومدیم شهرمون... از اون روز به بعد حسابی قاتی کردم.بعضی وقتها یه دفعه میرم تو فکر.بعضی وقتها یه دفعه میخندم.خلاصه این عشق من هوش و حواسمو حسابی برده.خدا رو شکر که این اتفاق قبل از کنکور نیفتاد وگرنه افتضاح میدادم کنکورو.حالا اگه خدا بخواد 5 ماهه دیگه من میتونم برم پیش خانومی جونم.بچه ها برامون حسابی دعا کنید.باشه؟ ایشاالله هر چی عاشقه به عشقش برسه منم به خانومی جونم برسم.خانومی جون یادت باشه که خیلی دوستت دارم و همیشه عشق من هستی و خواهی بود... اینم از قصهُ من و آقایی.امیدوارم که سر درد نگرفته باشید.آخه خیلی زیاد بود.ولی تک تک این خطهایی که نوشتیم برامون خاطره بودو هست و خواهد بود.یه خاطرهُ خوب و فراموش نشدنی.ایشاالله که هر کی عشقی داره هر چه زودتر به عشقش برسه منم زودتر به آقاییم برسم،ایشاالله...بچه ها تو رو خدا خیلی برامون دعا کنید. آقایی من ..نازنینم...همیشه یادت باشه که یکی اینجا هست که نفسش به نفس تو بستست و بدون تو میمیره.عاشقونه با تمام وجود دوست داره و همیشه چشم به راهته که بیای.خیلی دوستت دارم.تا ابد عشق منی......
|





